روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی. مادری دارم بهتر از برگ درخت. دوستانی بهتر از آب روان.
وخدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب روی قانون گیاه. ... پیشه ام نقاشی است: گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود.
پرسید: آخه چرا؟ گفت: تنها موندم که تو تنهاییام با تنهاییات خلوت کنم.
پرسید: تا کی ؟ گفت: تا وقتی که احساس کنم دیگه تنها نیستی!
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 19:42 توسط مرد تنهای شب |