تبليغاتX
مرد تنهای شب


پرسید: تنهایی ؟
گفت: آره

پرسید : غمگینی؟
گفت: نه

پرسید: آخه چطور ممکنه؟
گفت: ساده ست گوش کن

به قول سهراب که می گفت:

روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی.
مادری دارم بهتر از برگ درخت.
دوستانی بهتر از آب روان.

وخدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب روی قانون گیاه.
...
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.

پرسید: آخه چرا؟
گفت: تنها موندم که تو تنهاییام با تنهاییات خلوت کنم.

پرسید: تا کی ؟
گفت: تا وقتی که احساس کنم دیگه تنها نیستی!
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 19:42 توسط مرد تنهای شب |


درباره وبلاگ


من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم
تنها و غمگین رفته ام دل از همه گسسته ام



نويسندگان

مرد تنهای شب



جستوجو گر




آرشيو موضوعات وبلاگ


لينك دوستان

عاشقانه
عشق من عاشقم باش
تنهاترین بهار
زنده بگور
COMPOSER
دل خسته عشق
شب سیاه
آشفته بازار
بهشت گمشده
عشق دست نیافتنی
قاصدک
سوته دلان
گلبرگی از گل عشق
دل
علا’الدین
عشق و عاشقی
وروجک
جاده ی منتظر
با تو ولي تنها
:: Learn Internet ::
:: Download ::


لينك هاي روزانه



آمار وبلاگ



امكانات ديگر وبلاگ من